و از حلاج نقل شده که گفته «لیس فی جبتی الا الله» و از آن بالاتر نقل شده که گفت «سبحانی سبحانی ما اعظم شانی» به این هم قناعت نکرد بلکه نقل شده که صراحتاً گفت«انا الحق» شیخ محمود شبستری در گلشن راز در مقام اعتذار بر آمده می گوید:

روا باشد انا الحق از درختی چرا نبود روا از نیک بختی

لذا اکثر علمای عصرش اورا تکفیر نمودند آخر الامر اورا بردند کنار جسر بغداد و هزار تازیانه زدند پس دست او را بریدند بعد از آن پاهای اورا بعد سراورا جداکردند و او رابدار آویختند و بدنش را سوزاندند.در روضات است که او در روز سه شنبه بیست و سوم ذیقعدةالحرام سنه سیصد مقتول شد.

منجمله محمد بن علی الشلمغانی معروف به ابن ابی عزاقر،اودر سنه سیصد و بیست و سه مدعی نیابت خاصه و بابیت از برای حضرت حجة (ع) شد توقیع رفیع بر قدح او صریحاً از ناحیه مقدسه به دست جناب حسین بن روح صادر شد از ایشان در خصوص لعن بر او و تبری از او واز کسی که به سخن او راضی بشود مکتوبی نوشتند امر اومشهور شد و خباثت باطنش ظاهر شد و شیعیان از او کناره کردند آخرالامر به امر الراضی بالله خلیفه عباسی او را به قتل رسانیدند.

منجمله علی بن میرزا رضاالبزاز الشیرازی در سنه هزار و دویست و شصت مدعی نیابت و بابیت از برای حضرت حجة (ع)شد و او همه روزه در کربلای معلی به درس آقا سید کاظم رشتی که از مخصوصین تلامذه شیخ احمد احسائی بود حاضر میشد بعد از فوت سید کاظم مردم را در پنهانی به ارادت خویش دعوت می نمود و می گفت«من باب الله هستم-فادخلوا البیوت من ابوابها» خورده خورده در کربلای معلی مریدی پیدا کرد:به مریدهای خاصش می گفت:«من آن مهدی صاحب الامر هستم»،سال بعد در مکه معظمه دعوت خود را اظهار نمود می گفت:«علی و محمد دو کس بودند اینک آن هر دو منم لذا نام من علی و محمد است»

بدعتهای زیادی در دین خدا گذارد،بعد آمد به جانب شیراز حسین خان آجودان الملقب به نظام الدوله حاکم شیراز بود.روزی نظام الدوله در شیراز مجلسی منعقد نمود و علماءرا حاضر نمود،میرزا علی محمد باب هم با جمعی از مریدهایش حاضر شدند از آنها بود سید یحیی پسر سید جعفر دارابی ملقب به کشاف چون مشغول صحبت شدند علی محمد بدون بیم و ترس گفت(چگونه متابعت مرا فرض نشمارید،و حال آنکه قرآن من فصیحتر از قرآن شما و دین من ناسخ دین پیغمبر شماست)

نظام الدوله گفت خوبست شرایع خود را روی صفحه بنویسی،پس باب قلمی بدست گرفت و چند سطر نوشت:

چون علماء نوشته اورا دیدند که از قانون عربیت خارج است و غلطهای اورا یک به یک به گفتند:نظام الدوله به وی گفت تو هنوز لفظ عربی را عاجزی که تلفیق کنی چگونه ادعا می کنی که من افضل از حضرت خاتم النبیین(ص)هستم،امر کرد پاهای باب را بستند و چوب زیادی به اوزدند و او را از مجلس بیرون کشیدند و در زندان حبس کردند،خبر به اصفهان رسید به استدعای منوچهر ایچ آغاسی معتمدالدوله حاکم اصفهان اورا ازشیراز طلبیدند به اصفهان،نظام الدوله باب را فرستاد به اصفهان و سید یحیی را فرستاد به تبریز.معتمد الدوله در اصفهان مجلسی ترتیب داد:علماء را حاضر کرد مثل آقا محمد مهدی پسر مرحوم حاجی کلباسی و میرزا محمد حسن پسر مرحوم ملا علی نوری و میرزا سید محمد امام جمعه علما سوالاتی از او کردند و از جواب آنها عاجز شد.

در سنه هزار و دویست و شصت و دو بعد از فوت منوچهر معتمد الدوله باب راحسب الامر محمد شاه غازی بتبریز فرستادند و او را در قلعه محبوس نمودند حاجی میرزا آغاسی از طهران به ولیعهد (ناصرالدین شاه)عرضکرد خورده خورده فتنه باب بزرگ خواهد شد.خوب است انجمنی فارهم شود وتکلیف رانسبت با او معلوم کنید.ولیعهد امر فرمود او را از حبس بیرون بردند بمنزل کاظم خان فراشباشی .حاجی ملا محمود(نظام العلماء)و ملا محمد ممقانی وجمعی دیگر از علماء را با میرزا علی محمد در مجلسی حاضر نمودند نظام العلماء از باب سوالاتی کرد از جواب عاجز شد آخر الامر نظام العلماء گفت این مرد از همه علوم بیگانه است.

باب بر آشفت گفت من آنکسی هستم که هزار سالست انتظار او را میبرید(!)نظام العلما گفت تو صاحب الامری؟ گفت همانم نظام الملک فرمود نام تو چیست پدر و مادرت کیستند مسقط الراس تو کجاست گفت نام من علی محمد است نام پدرم میرزا رضای بزار است نام مادرم خدیجه است مسقط الراسم شیراز است.

نظام العلما گفت اما صاحب الزمان همنام است با جدش خاتم النبیین ص اسم شریف پدر بزرگوارش امام حسن عسگری ع است اسم شریف والده ما جده اش نرجس خواتون استمسقط الراس شریفش سامره است عمر مبارکش زیاده بر هزار سال است تقریبا.جناب آخوند ملامحمد ممقانی فرمود او در کتاب خود گفته (اول منآمن بی نور محمدوعلی)معلوم میشود خود را از ایشان بهتر میدانی باب مضطرب شد و سکوت نمود.

بعد گفت«الحمدلله الذی رفع السماوات و العرض» (بفتح تاء سموات)

ناصر الدین شاه با آنکه از سنش در آنوقت شانزده سال بیش نگذشته بود گفت:

وما بتا والف قد جمعا یکسر فی الجر وفی النصب معا

فرمود این شعر را ترکیب کن باب عاجز مانده و چند سخن زشت بباب فرمودو امر کرد او را در میدان محبس بردند.

درسنه هزار و دویست و شصت و چهار زرین تاج الملقب به قره العین بنت جناب آخوند ملا صالح برغانی قزوینی کهدر علوم عربیت و تفسیر واشعار ملیحه مبرز عصر خود بود و حافظه و خط نیکی داشت شیفته کلمات باب شد طریقت او را پیشه خود گرفت حجاب را از بین برد و عقد یک زن را به نه مرد تجویز نمود.

اصحاب باب پروانه وار دور آن را گرفتند گاهی او را (بدرالدجی)نامیدندو گاهی (شمس الضحی)

بی حجاب بالای تختی می رفت و اصحاب خود را موعظه می کرد آنگاه می گفت):هر که مرا مس کند بدنش به آتش جهنم حرام می شود.)

مردم میریختند سینه و پستانش را می بوسیدند.همه علماء و مجتهدین را واجب القتل می دانست حکم به قتل عم خود جناب آقای حاجی ملامحمد تقی برغانی صاحب مجالس المتقین و غیر او نمود.

اصحاب قرة العین هنگام نماز صبح در مسجد زمانیکه آن مرحوم مشغول نماز بود بر او تاختند و او را شهید نمودند و ملقب شد به شهید ثالث.

هنگامی که میرزا علی محمد از بوشهر به شیراز رفت ملا حسین بشرویه که بهره از علم نحو و صرف و اصول وفقه داشت رفت به شیراز و آيین باب را اختیار نموده و دست بیعت به وی داد. باب او را روانه کرد که اهالی خراسان رادعوت به باب کند.

ملاحسین آمد به اصفهان جمعی را به کیش باب دعوت نمود و از اصفهان آمد به تهران کاغذی نوشت به محمد شاه و میرزا آغاسی وزیر آنها را نیز به کیش باب دعوت نمود.

کارداران دولت او را تهدید نمودند از ترس لب فرو بست.کاغذی نوشت به بارفروش به حاجی محمد علی بارفروشی وکاغذی نوشت به قزوین بقرة العین که هر دو مرید باب بودند و آن دو را دعوت نمود به خراسان که آنجا دعوت خود را آشکار کند.چون ملاحسین بشرویه وارد خراسان شد در بالا خیابان منزل گرفت و مشغول اغواء و اضلال خلق شد.

حمزه میرزا حاکم خراسان ملتفت شد ملاحسین را محبوس نمود و مریدهای اورا متفرق گردانید.ملاحسین میان محبس بود تافتنه سالار و رجب بهادر واقع شد از میان زندان بیرون شد رفت به تهران با حاجی محمد علی بار فروشی به سمنان که رسیدند قرة العین را ملاقات نمودند در منزل به شدت یک فرسخی سمنان وارد و او را بین راه بود که برودبه مشهد و همدست با ملاحسین بشود.

قرة العین بی پرده رفت بالای منبر و مردم قریه را دعوت نمود به باب جمعی فریفته آنان شدند اهل قریه بلوی نمودند و آنها را بیرون کردند و اموالشان را غارت نمودند ملاحسین و حاجی محمد علی به جانب بار فروش رفتند و قرة العین به جانب مازندران ملاحسین و حاجی محد علی در بار فروش مردم را دعوت نمودند به باب مرحوم سعید العلماءکاغذی به کارگذاران دولت نوشت که از فتنه اینها جلوگیری کند،لذا در سبزه میدان بار فروش جنگ بسیار بزرگی واقع شد آخرالامر داعیان باب کوتاه آمده از بار فروش روانه شدند به مزار شیخ طبرسی.

ملاحسین حاجی محمد علی بار فروشی را ملقب به حضرت اعلی نمود و هر یک از اصحاب خویش را به نامی میخواند یکی را می گفت:تو مظهر امام ثامن هستی و امام رضا نام داری و هر یک را به لقب پیغمبری یا امامی ملقب می کرد و می گفت هر یک از ما که کشته شوند بهد از چهل روز باز زنده خواهند شد.آنجا بین مسلمین بابیه جنگ نمایانی شد و در آن جنگ گلوله به دهان حاجی محمد علی خورد و به جهنم واصل شد.

ملاحسین هم زخم و گلوله بر داشته به درک الاسفل رفت و آنها را در همان مزار شیخ طبرسی زیر خاک نمودند و بقیه اتباعشان را که زنده مانده بودند میان میدان بار فروش در حضور علماء و اعیان و اشراف سر بریدند،بعد ملامحمد علی زنجانی که از اتباع باب بود با جمعی از بابیه فتنه بسیار بزرگی در زنجان احداث نمودند.

آخرالامر ملامحمد علی و جمعی از اتباعش به دست میر اصلان خان به جهنم واصل شدند و بعد از قتل اینها امیر نظام حاضر شد خدمت ناصر الدین شاه و گفت:ماده فساد وقتی قطع می شود که علاج میرزا محمد علی بشود این بود که سلطان حکم کرد به حمزه میرزای حشمة الدوله حاکم تبریز که میرزا علی محمد را به قتل برساند.

حشمة الدوله حکم کرد که باب را با سید حسین یزدی و ملامحمد علی ربیب آقا سید علی زنوزی که هر دو از اتباع باب بودند هر سه را از محبس بیرون آوردند و در دارالحکومه حاضر نمودند و در مجلس جمعی از بزرگان و علماء هم حاضر شدند و از باب بعضی از سوالات نمودند که از جواب آنها عاجز شد.بعد حشمة الدوله امر کرد که باب را با دو نفر از اتباعش علناً به قتل برسانند که اگر خفاء کشته شوند بسا باشد که مریدها بگویند که او غایب شده . اولا آنها را میان بازار گردانیدند بعد بردند میان میدان تبریز روز دوشنبه بیست و هفتم(در اسرارالعقاید بیست و هشتم ذکر فرموده) شعبان المعظم سنه هزار و دویست و شصت و پنج و باب را باملامحمد علی به دار کشیدند سربازان فوج بهادران آنها را هدف گلوله کردند،اول گلوله به ملا محمد علی رسید رو به باب کرد که آیا از من راضی شدی؟ فوج از تهاجم بابیه میترسیدند که تفنگ به علی محمد بزنند ناگاه تیری به ریسمان خورد پاره شد علی محمد افتاد روی زمین خود را به حجره یک تن از سربازان انداخت پس فوراً علی سلطان در کمال قوت قلب به آن حجره داخل شد و او را اخذ نموده به دار آویخته و بدنش را هدف گلوله کردند و جسدش را چند روز در میان شهر گردانیدند.آنگاه در بیرون دروازه انداختند و خوردجانوران ساختند بعد که سید یحیی پسر سید جعفر کشاف که در یزد بود خبر قتل میرزا علی محمد را شنید از یزد حرکت کرد به مملکت فارس آمد اورا هم در تبریز به باب ملحق نمودند،بعد از کشته شدن بب در تبریز شروع شد به دوره بهائیت میرزا حسینعلی بهاءالله صاحب کتاب ایقان پدر عباس افندی الملقب به عبدالبهاء صاحب کتاب مفاوضات.

میرزا حسینعلی معشوق قرةالعین بود و قرةالعین این شعر از غزل خود را که استقبال از جامی کرده در مقام معاشقه با میرزا حسینعلی بهاء گفته و اشاره بر جعت حسین کرده:

من و مهربان مه خوبرو،که چه زد صلای بلا برو بنشاط قهقهه شد فرو،که انا الشهید بکربلا

خلاصه بهد که باب کشته شد میرزا حسینعلی وسائر اتباع باب را گرفته بعضی را کشتند و بعضی را حبس نمودند میرزا حسینعلی ر اخراج نمودند به جانب بغداد در آنجا کتاب ایقان را به خواهش خالوی میرزا علی محمد نوشت.

بدان که شیخ احمد احسائی ابن شیخ زین الدین صاحب شرح الزیاره و غیر آن از تصنیفات عدیده استاد سید کاظم رشتی پسر سید قاسم رشتی و محمد کریم خان کرمانی در اول امر داخل در دائره اهل ورع و سداد و از کسانی بود که به او اجازه اجتهاد داده بودند جمعی از علماء مثل سید بحرالعلوم و صاحب ریاض و شیخ جعفر صاحب کاشف الغطاء.

نقل شده وقتی که ملاعلی نوری از اصفهان کاغذی به او نوشت در سر کاغذ مینوشت«بابی انت و امی» وقتی که مولفاتش منتشر شد و به دست علماء رسید مشغول طعن به او شدند و جمعی از اعاظم علماء او را تکفیر کردند مثل شیخ محمد تقی شهید ثالث و حاجی ملا جعفر استر آبادی و ملاآقای دربندی و سید ابراهیم صاحب ضوابط و شیخ محمد حسین صاحب فصول وشیخ محمد حسن صاحب جواهر و چون شیخ احمد فهمید که علماءاو را تکفیر کردند و مردم از او عدول کردند هجرت نمود به مدینه طیبه و در بین راه سه منزلی مدینه طیبه از دنیا رفت در اوائل سنه هزار و دویست وچهل و سه در سن قریب به نود .

آقا سید کاظم رشتی شاگرد مثل پیراهن بدن شیخ احمد بود و مولفاتی دارد مثل حجة البالغه و غیر آن که مفهوم نمیشود و گویا بلسان هندی گفته .

حاجی محمد کریم خان بعد از سید کاظم رئیس حضرات شیخیه شد و او قائل است به ارکان اربعه اول در توحید دوم در نبوت سوم در امامت و خود را رکن رابع میدانست.

از شیخ انصاری رحمة الله علیه سوال کردند؛معنی رکن رابع چه چیز است که کریم خان خود را رکن رابع میداند.

فرمود:محقق در شرایع فرموده «الرکن الرابع فی النجاسات»

وفات کریم خان در سنه هزار و دویست و هشتادو هشت بود و قبر سیدکاظم و کریم خان در کربلاء معلی است و میرزا علی محمد باب شاگرد سید کاظم رشتی بوده.

امر چهارم-درذکریازاصحاب حضرت بقیة الله فی الارضین

به مقتضای بعضی از اخبار معتبره رؤسای آنها سیصد و سیزده نفرنداز قبایل مختلفه و بلدان متعدده از فتوحات مکی نقل شده که فرموده«ووزدائه من الاعاجم ما فیهم عربی ولکن لا یتکلمون الا با لعربیة لهم حافظ من جنسهم ما عصی الله قطوهواخص الوزراء و افضل الامناء»

فاضل کامل شیخ فضل الله بن شیخ محمد باقر قاینی بیرجندی در کتاب مصابیح الاحزان فی اشراط قیام صاحب الزمان ع از کتاب حجة سید هاشم بحرانی نقل فرموده و روایتش مفصل است و در آن روایت اسم تمام سیصد و سیزده نفر و قبیله و بلد ایشان ذکر شده؛منجمله بیست و چهار نفر از طالقانند.

ابن اعثم کوفی در کتاب فتوح از امیرالمومنین (ع)روایت کرده فرموده (و یحن للطالقان فان لله عزوجل بهاکنوز لیست من ذهب ولافضة ولکن بها رجال مومنون عرفوا الله حق معرفته وهم انصارالمهدی فی آخرالزمان)

ظاهراً مراد طالقان مازندران است نه طالقانیکه در طرف افغانستان می باشد.

هیجده نفر از اهل قم اند،چهارده نفر از اهل کوفه اند،دوازده نفر از اهل هراتند،دوازده نفر از اهل مروند،دوازده نفر از اهل جرجانند،نه نفر از اهل بیروتند،هشت نفر از اهل مدائنند،هشت نفر از اهل نیشابورند،هفت نفر از اهل ری هستند،هفت نفر از اهل طبرستان،شش نفر از اهل یمن،پنج نفر از اهل طوس،پنج نفر از اهل تفلیس،چهار نفر از اهل همدان،چهار نفر از اهل دیلم ،چهار نفر از اهل سنجار،چهار نفر از اهل فسطاط،سه نفر از اهل دمشق،سه نفر از اهل بصره ،سه نفر از اهل سجستان،سه نفر از اهل رقه،سه نفر از اهل خابور،دونفر از اهل مدینه طیبه،دونفر از اهل قومس که سبزوار باشد و بقیه از سایر بلدان و قبائلند.